بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
84
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
[ داستان شمارهء ] : 60 شخصى كه در بلاد هند گروه زيادى از جادوگران و غيبگويان را ديده بود براى من حكايت كرد كه مرد بازرگانى از اهالى سيراف قصد داشت از شهر صامور به سوباره از طريق خشكى سفر كند از حاكم شهر درخواست كرد راهنمائى با او همراه كند حاكم يكى از آدمهاى خود را با او همراه كرد و به راه افتادند ، بازرگان مىگفت : چون به نزديك صيمور رسيديم كنار بركهء آبى و نزديك بوستانى نشستيم و به خوردن غذا مشغول شديم ، در جزء خوراكيها مقدارى هم برنج پخته بود . در آن حال كلاغى پيدا شد و صدائى بلند كرد ، مرد هندى به من روى كرده گفت : دانستى كه اين كلاغ چه گفت ؟ گفتم ندانستم . هندى گفت كلاغ مىگويد از اين برنجى كه شما مىخوريد من هم خواهم خورد ! من از اين كلام تعجب كردم زيرا تمام برنج را خورده بوديم حتى دانهاى هم از آن باقى نبود . بعد از غذا برخاستيم و راه خود را پيش گرفتيم ، هنوز دو فرسنگ نپيموده بوديم كه به يك دستهء پنج يا شش نفرى هندى برخورديم ، همين كه مرد هندى همراه من به آنها نگريست پريشانخاطر گشت و به من گفت بين من و آنها جدال خواهد شد ، پرسيدم : براى چه ؟ گفت براى اينكه سابقهء دشمنى بين ما برقرار است ، هنوز حرف او تمام نشده بود كه هنديها رسيدند و با خنجرهاى كشيده بر او هجوم بردند و شكمش را دريدند چنان كه آنچه در شكمش بود بيرون ريخت . وحشت عظيمى به من دست داد به قسمى كه قادر به راه رفتن نبودم و بىحس به زمين افتادم . هنديها چون مرا بدين حال ديدند گفتند مترس بين ما و اين شخص سابقهء عداوت بود ، با تو كارى نداريم ، اين بگفتند و راه خود را پيش گرفته